بی تو با این شبِ بی رحمِ زمستان چه کنم؟دردِ هر فاصله را تا خط پایان چه کنم؟
با نگاهی که به دنبالِ خطوطِ تنِ تو غوطه ور مانده در انبوهِ خیابان چه کنم؟
سرِ تجریش، همانجا و همان خاطره ها بی تو من هستم و افکارِ پریشان چه کنم؟
فکر عریانِ تو بیمارترم کرده و منبا ولیعصرِ پراز شرشرِ باران چه کنم؟
من دل افسر
ای پراز احساسِ بدفرجام هاخسته از آغازها، انجام ها
یک قلم اینجا برایت شعرهستباوکیلی خسته از ابرام ها
گورخوابیدن اگرچه بهتراستازبلندآلودگی بربام ها
من پرازاحساسِ شرمم وای برمفت خورها، شاه ها، هنجام ها
مومنان گویا پریشان نیستندازحلب آبادها، ناکام ها
من ولی با تو عبادت می کنمقبل ازآن تکبیرة الاحرام ه
کوچه گردی هایِ این شبگردِ تنها را ببین زیر باران مانده در هر فصلِ سرما را ببیناز غرورِ مزرعه چیزی نمانده نازنین ترکتازی هایِ فوجی از ملخ ها را ببینمن مصدق بودم و تو شهریارِ پهلوی لااقل این زخمِ در تاریخ مانا را ببینسالیانی را که من مشغولِ تنها مردنم نیمه شب ها در غزل ها قویِ زیبا را ببینعاشقی ها س
اندوه مرگ هموطنانمان در حادثه آنش سوزی ساختمان پلاسکو برای من هم، همچون همه انسان های دیگر طاقت فرسا بود، جبرانِ خسران این فاجعه برای جان باختگان و خانواده های آنان امکان پذیر نیست، شاید تنها بشود برای داغداران آرزوی بردباری داشت، امیدوارم دولت و خصوصاً شهرداری لااقل در راستای وظایف حاکمیتی خسارت ما
بانوی فصلهای پُر از اشک و رنج و دردشعرت چه بی بهانه ازاین سوز شکوه کرد
سوزی که بی ترانه دراینجاهمیشه هستهمراهِ بی نظیرِ همین بادِ هرزه گرد
خورشید با ترانه ی پاییز خواب شدایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به اندوهِ فصلهادرکاغذی که خط زده زن راکنارِمرد
احساس کودکانه ی یک دختری که مُردانکار
من مست کرده بودم، در استتار بودیدر کوچه می نشستی تا بی قرار بودی
گیسو به باد داده، لب سرخ و دلبرانهمن بی قرار بودم، بی بندوبار بودی
لب بر لبم نهادی، در آن سیاهِ مستیهرکوچه شعر می شد، با من که یار بودی
شمشیر بر کشیده، غم را شکسته بودیپا در رکاب بودم تا شهسوار بودی
عطرت ترانه می شد، من را امید می دا
از عاشقی و ترانه می ترسیدیمازبوسه ی بی بهانه می ترسیدیم
ازبس که فلک شدیم وخون خندیدیماز شادیِ خودسرانه می ترسیدیم
آنقدر که زیرِ چکمه ها گل دیدیمازآخرِ هرجوانه می ترسیدیم
ازدامِ کنارِ دانه از بس گفتندازخیره شدن به دانه می ترسیدیم
باواژه ی خنده دارِ قرتی بازیاز دست زدن، به شانه می ترسیدیم
ازبس که در